دل‌آهه© 

آن‌که می‌گوید دوستت می‌دارم.......؟

تا کجا داری دلـم را مــی‌کـشانی؟
سنگدل! بی‌دست و پا! چشم آسمانی!

آخرین شب دیده‌اندت لای تقویم
خواستی تاریخ ِ فردا را بـدانی

عده‌ای هم پشت پرچین‌ها ‌شنیدند:
گفته بودی خسته‌ای، بی‌همزبانی..

آبـروی یاس‌هامان حفظ می‌شـد
پشت آن پرچین اگر می‌شد بمانی

پشت آن پرچین ولی جای تو کم بود
چهره در هم می‌کشیدی یک زمانی

آه! من حتی ندیـدم پـای دیوار
خـاک‌های دامنت را می‌تکانی

رفته‌ای جایی که دست از من بشویی!
دست‌کم ای کاش شعرم را بخوانی

.
.
.
.

□□□

صبح، دیدم آمدی زاینده رود و ..
غرق کردی رود را از شادمانی ...

دل‌آهه© 

آخرین دقایق روز ...

آخرین دقایق روز،
وقتی که دیگه چشم‌هام رو نمی‌تونم مستقیم به مانیتور بدوزم از سوز و حس می‌کنم دو تا کاسۀ خون روی صورتم می‌بینه هر عابری که از کنارم رد بشه از اینجا تا خونه.

آخرین دقایق روز،
که دلم از به آخر رسیدن بی‌ثمر یک روز دیگه خونه،
دلم برای شما

تنگ می‌شه
تا آخر شب که چشم‌هام رو به زور بدوزم به سیاهی‌های اون طرف پنجره و سعی کنم که
بخوابم

که فقط بیشتر از این بیدار نباشم
که فقط بخوابم

دل‌آهه© 

POWERED BY:  PERSIANBLOG
Design: Delahe
All Rights Reserved