آخرین دقایق روز،
وقتی که دیگه چشمهام رو نمیتونم مستقیم به مانیتور بدوزم از سوز و حس میکنم دو تا کاسۀ خون روی صورتم میبینه هر عابری که از کنارم رد بشه از اینجا تا خونه.
آخرین دقایق روز،
که دلم از به آخر رسیدن بیثمر یک روز دیگه خونه،
دلم برای شما
تنگ میشه
تا آخر شب که چشمهام رو به زور بدوزم به سیاهیهای اون طرف پنجره و سعی کنم که
بخوابم
که فقط بیشتر از این بیدار نباشم
که فقط بخوابم