گاهی .. فقط گاهی، تعجب میکنم که مردم چقدر حالشان خوش است! انگار نه انگار که چی.
این چرت و پرتها را به مناسبت شبی که آخر سال بود نوشتم در بستر ِ درد و میگذارمشان همینجا. انگار نه انگار که چی.
و دلم تنگ شده برای یک دل پر نوشتن. و دلم تنگ شده برای یک دفتر پرحرفی. و خستهام از فراری شدن، فراری ماندن. وگرنه نمیماندم.
تا لحظۀ آغازمان چیـزی نـمانده
در لحظههایم اضطرابی را دوانده
حس میکنم صبحی که در راه است، شاید
در خود نشانی از نشانت را نشانده
شاید سحر گنجشککم از خواب پا شد،
همپای گلها، از تبِ سـرما رهانده؟
در کوچه میترسم قدم بردارم آخر،
فرّاش، فرش ِ خـاطراتم را تکـانده
میخوانمت از روی ماه آسمان، از
ابـر ِ سپیـد ِ داستـانهای نخوانـده
من هفتسینم در سکوتی سرد خواب است
سرمـا و خـوابی از زمسـتان بازمانده
پرسیدم از بـاد ِ خبـرچین، گفت: آنجا
عطرِ تو شبها، خواب شببو را پرانده...
(29 اسفند 86، شب)