"آقا اجازه! ما دلمان تنگ می‌شود"*

عشق توی چشم‌های عاشقان هم کم شده؟
جانشینش لخته‌ای خون، چکه‌هایی غم شده

غم تراوش می‌کند بر گوشۀ لب‌های عشق
عشق، لب‌هایش به لبخندی دروغین خم شده

با خدا دارند دنیـا را عبادت می‌کننـد
بی‌خیال ِ درس‌های قـصۀ سـرهـم‌شـده

صبح تا شب، من کنارت هستم اما نیستم!
بی‌تو بودن: صبح تا شب، عادت قلبم شده

شیر ِ پیر ِ زخمی‌ام آشفته می‌غــرّد هرآن
روی زخمی کهنه این فریادها مرهم شده

لاشخورها میزهای شهرمان را صاحب‌اند
لاشخور هم تـازگی‌هـا داخل ِ آدم شـده

با تو عهدی توی دفتر، فکر کردم بسته‌ام
فکر کردم عهدمان با مُهر ِ دل محکم شده؟!

□□□

آه! صبح ِ بوسه‌باران ِ دروغی‌مان به خیر!
خوب خوابیدی و گلبرگت پر از شب‌نم شده...


28/1/87

وقتی برای گم کردن خاطره‌ات در شلوغی‌های شهر گم می‌شوم، دلم برای آن تویی تنگ می‌شود که ... و از رسیدن پر از پشیمانی، بازگشت.

دل‌آهه© 

اشاره کن که بشکفم ...

...

بستری از درد دارم، از جراحت
درد دارم زیر سقف ِ سـرپـناهـت

خسته‌ای و چشم بر هم می‌گذاری
مانده‌ام در حسرت ِ حرفت، نگاهت...



خواب می‌بینی و شب سر می‌رود از
اشک‌هایم، خنده‌های قـاه قـاهـت

خواب می‌بینی زنی هم‌چشم ِ آهو
می‌دود در دشت‌های سر به راهت...


برنیامد از من و شب‌بو که باشیم
بیشتر از چند روزی دل بخواهت؟!...



می‌روم با ماه دردم را بگویم
می‌روی آهسته در آغوش ِ ماهت...



آه در حالی که می‌خندی به رویات
گریه‌ات می‌گیرد از عمر تباهت

باز چیزی در درونم بی‌قرار است
باز می‌سوزد دلم از سوز آهت...



ای شب از امشب نمی‌خواهم بگیرد
رنگ و روی روزهایم را سیاهت

خسته پلک ِ درد را بستم عزیزم!
تـا بیفتم در مدار اشتباهت...

(19/1/87)

دل‌آهه© 

ای همه آرامش از تو

ماه دو هفته بودی من چشم وا کردم به آس‌مون

دل‌آهه© 

"می بوسمش که سرخ شود روزگار من"*

بهار که می‌آید، من و تو هم می‌آییم.
هان دست و سر و دل شکسته!
تولدت مبارک!


بهار، با خودش آورده‌ات زمین، نوبـر
از آسـمان به شکـن‌چیـن ِ دامـن مادر

هنوز صورت ِ صحرا اگر تـرَک دارد
کشیده چادری از زر به خاطرت بر سر

از اینکه تلخی ِ فردا به کاممان زود است
بخنـد، دست کم امشب که آمدی، دیـگـر

د
ر این جهنم ِ جعلی به جنگ می‌بـردت
هـزار دست ِ نجیـب ِ بـلابه‌سـرآور

رمیده آهوی دنیای وحشی ِ چشمـت،
اسیر چشم سیاهـم، نمی‌شود
                               آخـر؟...

عزیز! پای درختی، دلی و شعری هست
نوشته‌ام: برسـد دست مهربـان همسـر!

□□□

نخی به سـرخی ِ روبـان ِ سبزۀ عیـد
بخیـه می‌زنـدم بر نبـودنی از ســر


(29 اسفند 86)

-----------------------------------------------------------

آه! داری می‌رسی کم کم تو هم از آسمان
در لباسی سبز، می‌افتی به دامان ِ زمان

پیش پایت سبزه روییده است و گلها وا شدند
شهـد و شبنـم می‌چکـد آهسـته در کـام جهـان

آسمان دیگر نمی‌افتد به حال ِ خشم و قهـر
قهـر خواهد کرد ابـر تیره با دل‌هـایمان

زیـر رگبـار بهاری بـاز هم، پـای قرار،
بیقرار ِ چتر ِ دستی می‌شـوم _نا مهربان _

دیر خواهی کرد شایـد باز، مثـل کودکیـت
سالها لرزیـد این دل از سلامی نـاگهان

(ا فروردین 87)

دل‌آهه© 

به کسی برنخوره ، برنخوره .. من یکی پنجره‌مو می‌بندم

گاهی .. فقط گاهی، تعجب می‌کنم که مردم چقدر حالشان خوش است! انگار نه انگار که چی.
این چرت و پرت‌ها را به مناسبت شبی که آخر سال بود نوشتم در بستر ِ درد و می‌گذارمشان همین‌جا. انگار نه انگار که چی.
و دلم تنگ شده برای یک دل پر نوشتن. و دلم تنگ شده برای یک دفتر پرحرفی. و خسته‌ام از فراری شدن، فراری ماندن. وگرنه نمی‌ماندم.


تا لحظۀ آغازمان چیـزی نـمانده
در لحظه‌هایم اضطرابی را دوانده

حس می‌کنم صبحی که در راه است، شاید
در خود نشانی از نشانت را نشانده

شاید سحر گنجشککم از خواب پا شد،
همپای گلها، از تبِ سـرما رهانده؟

در کوچه می‌ترسم قدم بردارم آخر،
فرّاش، فرش ِ خـاطراتم را تکـانده

می‌خوانمت از روی ماه آسمان، از
ابـر ِ سپیـد ِ داستـان‌های نخوانـده

من هفت‌سینم در سکوتی سرد خواب است
سرمـا و خـوابی از زمسـتان بازمانده

پرسیدم از بـاد ِ خبـرچین، گفت: آنجا
عطرِ تو شب‌ها، خواب شب‌بو را پرانده...


(29 اسفند 86، شب)

دل‌آهه© 

POWERED BY:  PERSIANBLOG
Design: Delahe
All Rights Reserved